بابا صفرى

51

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )

تجهيزات كامل براى تماشاگر اردبيلى جالب و ديدنى بود ولى آن صحنه وقتى ميتوانست شادى آفرين و روح‌پرور باشد كه همهء آنها خودى و از آن كشور و ملت ما ميبود . از اين‌رو مردم قلبا احساس اندوه ميكردند و قدمهائى را كه سربازان روسى بر زمين مىزدند لگدهاى دردناكى مىدانستند كه استقلال وطن را پايمال مىنمود . آنها آن همه سلاح و جنگ‌افزار و نيرو را در زمين و هوا مىديدند و آنگاه به ياد لشگر از هم پاشيدهء شهر خود و وضع سرگردان نظاميان خويش ، كه در بيابانها پراكنده بودند ، افتاده غم و اندوه ميخوردند . استقلال يك كشور برترين ناموس مردم آن كشور است . با آن‌كه در آن روز سربازان روسى كوچكترين صدمه‌اى بمردم عامى شهر نزدند و با آن‌كه آنها برمبناى تعليمات قبلى يا نجابت ذاتى ، يا به منظور زدودن تلخى تجاوز خود به خاك ايران از دلهاى مردم ، با آنها بخنده و مهربانى روبرو مىشدند ولى آيا خنده و مهربانى يك سپاه اشغالگر مىتوانست دلهاى اندوهبار سكنهء اردبيل را شاد و خرسند گرداند ؟ . . . چنان‌كه هرآينه خنده و مهربانىهاى سپاهيان نازى نمىتوانست مثلا دلهاى مردم « اوكراين » را در جنگ جهانى دوم خرسند سازد . بارى آن روز شايع بود كه ارتش ايران در گردنهء « صائين » و دامنه‌هاى سبلان موضع گرفته و از تهران نيروى بزرگى با تجهيزات كامل آمده است . اين بود كه بعضى از جوانان باهم محرمانه بگفتگو نشستند و چنين قرار گذاشتند كه فردا با لباس دهقانى راه آن منطقه را در پيش گيرند و از بىراهه بدان جا رفته براى دفاع از ميهن سلاح بردارند . ولى وقتى شب آنهائى كه در خانه‌ها راديو داشتند پيچ آن را گشودند عبور سپاهيان روس را به طرف زنجان و قزوين از خبرگزاريها شنيدند . مخوف‌ترين شبهاى نيمقرن اخير در اردبيل : شب چهارم شهريور 1320 شوم‌ترين و وحشتناكترين شبهاى اردبيل در نيم قرن اخير بود . نگارنده در تمام عمر خود شبى مخوف‌تر و دردناكتر از آن شب بخاطر ندارد . هوا تاريك ، چراغها خاموش ، سكوت مطلق صحنهء دردناكى